رضا کیانیان
بيخبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!
دو هفته پيش هم كه آخرين جايزهات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جایزهات را گرفتی؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.
باران ار فریدون مشیری
|
ريشه در اعماق اقيانوس دارد - شايد - اين گيسو پريشان كرده بيد وحشي باران . يا ، نه ، دريايي است گويي ، واژگونه ، بر فراز شهر ، شهر سوگواران . هر زماني كه فرو مي بارد از حد بيش ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير ، با تشويش : رنگ اين شب هاي وحشت را تواند شست آيا از دل ياران ؟ چشم ها و چشمه ها خشك اند . روشني ها محو در تاريكي دلتنگ ، همچنان كه نام ها در ننگ ! هرچه پيرامون ما غرق تباهي شد . آه ، باران ، اي اميد جان بيداران ! بر پليدي ها - كه ما عمري است در گرداب آن غرقيم - آيا، چيره خواهي شد ؟ |
اجاق سرد
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی
همچنان کاندر غبار اندوده ی اندیشه های من ملال انگیز
طرح تصویری در آن هرچیز
داستانی حاصلش دردی
روز شیرینم که با من آشتی بودش
نقش ناهمرنگ گردیده
سرد گشته, سنگ گردیده
با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی
همچنانکه مانده از شب های دورادور
بر مسیر خامش جنگل
سنگچینی از اجاقی خردسردی
اندرو خاکستر از نیما یوشیج
باران
وقت آمدن توست
من ایستاده ام
مانند تک درخت سر کوچه
با شاخه هایی از آغوش
با برگ هایی از بوسه
هنگام شعله ور شدن من
هنگام شعله ور شدن توست
اینک
وقت عبور عطر تن توست
محمدعلی بهمنی
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام
و ساقههای جوانم از ضربههای تبرهاتان زخمداراست
با ریشه چه میکنید
گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرندهای
پرواز را علامت ممنوع میزنید
با جوجههای نشسته در آشیانه چه میکنید
گیرم که میزنید
گیرم که میبُرید
گیرم که میکشید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید...
خسرو گلسرخی
لورکا
از زیتونزاران و نارنجستانها میگذرد.
رودبارهای دوگانهی غرناطه
از برف به گندم فرود میآید.
دریغا عشق
که شد و باز نیامد!
پهناب ِ گوادل کویر
ریشی لعلگونه دارد،
رودباران ِ غرناطه
یکی میگرید
یکی خون میفشاند.
دریغا عشق
که برباد شد!
از برای زورقهای بادبانی
سهویل را معبری هست;
بر آب غرناطه اما
تنها آه است
که پارو میکشد.
دریغا عشق
که شد و باز نیامد!
گوادل کویر،
برج ِ بلند و
باد
در نارنجستانها.
خنیل و دارو
برجهای کوچک و
مردهگانی
بر پهنهی آبگیرها.
دریغا عشق
که بر باد شد!
که خواهد گفت که آب
میبرد تالابتشی از فریادها را؟
دریغا عشق
که شد و باز نیامد!
بهار نارنج را و زیتون را
آندلس، به دریاهایت ببر!
دریغا عشق
که بر باد شد!
فدریکو گارسیا لورکا
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم
گر گرفتم
زندگي با من كينه داشت
من به زندگي لبخند زدم
خاك با من دشمن بود
من بر خاك خفتم
چرا كه زندگي سياهي نيست
چرا كه خاك خوب است .
احمد شاملو
قصد من فريب خودم نيست,دل پذير!
قصد من
فريب خودم نيست.
اگر لب ها دروغ مي گويند
از دست هاي تو راستي هويداست
و من از دست هاي توست که سخن مي گويم.
دستان تو خواهران تقدير من اند.
از جنگل سوخته از خرمن هاي باران خورده سخن مي گويم
من از دهکده ي تقدير خويش سخن مي گويم.
احمد شاملو
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود






