تو را منتظرند

در دور دست تورا منتظرند،

شهزاده اي، آزاده اي اسير قلعه ي ديوان،

به حيله ي جادو دربند

گرفتار و چشم براه كه:((فريادرسي مي آيد))

و به صداي هر پايي

سر از گريبان تنهايي غمگينش برمي دارد كه:((كسي مي آيد))

و او خريدار توست،

نيازمند تو است.