"کــوچـــه"

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی ...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم


ما را به در خانه رسانید که مستیم
سرشار غم و مست می جام الستیم

نشناخت کسی گر دل بشکسته ما را
خود نیز ندانیم که بودیم و که هستیم

ما راه بسر منزل مقصود نبردیم
زیرا که به نا مردمی عهدی نشکستیم

راندند بخواری ز سر کوی محبت
جانی که بیک مو در این خانه ببستیم

بستند در میکده با آنکه بعمری
پشت در این خانه سر خاک نشستیم

ایدوست سلامت سر تو تا نزنی می
ما جام پر از خون دل خویش شکستیم

ما را نه چنان خواه که دلخواه تو باشد
دیوانه عشقیم همینیم که هستیم