آن‌که جامه‌ای به تن دارد و

   ردای سیاهی در بر

   فکر می‌کند جای کوچکی‌ست این دنیا

   و قلب وسعتی دارد بی‌انتها...


   آن‌که جامه‌ای به تن دارد و

   ردای سیاهی در بر

   فکر می‌کند چگونه محو می‌شود در باد

   این آهِ ناچیز

   این صدای پُرخروش...


   آن‌که جامه‌ای به تن دارد و

   ردای سیاهی در بر

   آسمانِ صبح را

   نثارِ مهتابی می‌کند...


   آی‌ آی

   جامه‌ای به تن داری و

   ردای سیاهی در بر...