داریوش
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
بی تو برای شاعری واژه خبر نمی شود بغض دوباره دیدنت از تو به در نمی شود
فکر رسیدن به تو،فکر رسیدن به من از تو به خود رسیده ام این که سفر نمی شود
دلم اگر به دست توست،به نیزه ای نشان شود برای زخم نیزه ات سینه سپر نمی شود
صبوری و تحملم همیشه پشت شیشه ها پنجره جز به بغض تو ابری و تر نمی شود
صبور خوب خانگی،شریک زجه های من خنده ی قصد بودنم زنگ خطر نمی شود
حادثه ی یکی شدن حادثه ای ساده نبود مرد تو جز تو از کسی زیر و زبر نمی شود
به فکر سر سپردنم به اعتماد شانه ات گریه ی بخشایش من که بی ثمر نمی شود
همیشگی ترین من،ناله ی نازنین من بیا که جز به رنگ تو دگر سحر نمی شود
بی تو برای شاعری واژه خبر نمی شود بغض دوباره دیدنت از تو به در نمی شود
فکر رسیدن به تو،فکر رسیدن به من از تو به خود رسیده ام این که سفر نمی شود
دلم اگر به دست توست،به نیزه ای نشان شود برای زخم نیزه ات سینه سپر نمی شود
صبوری و تحملم همیشه پشت شیشه ها پنجره جز به بغض تو ابری و تر نمی شود
صبور خوب خانگی،شریک زجه های من خنده ی قصد بودنم زنگ خطر نمی شود
حادثه ی یکی شدن حادثه ای ساده نبود مرد تو جز تو از کسی زیر و زبر نمی شود
به فکر سر سپردنم به اعتماد شانه ات گریه ی بخشایش من که بی ثمر نمی شود
همیشگی ترین من،ناله ی نازنین من بیا که جز به رنگ تو دگر سحر نمی شود
+ نوشته شده در شنبه نهم دی ۱۳۹۱ ساعت 22:6 توسط zorro
|