| سر خود را مزن اینگونه به سنگ دل دیوانه ی تنها , دل تنگ منشین در پس این بهت گران مدران جامه ی جان را ، مدران مکن ای خسته در این بغض درنگ دل دیوانه ی تنها ، دل تنگ پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین چه دل آزارترین شد ، چه دل آزارترین ؟ نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند نه همین در غمت اینگونه نشاند ؟ با تو چون دشمن دارد سر جنگ دل دیوانه ی تنها ، دل تنگ ناله از درد مکن آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن با غمش باز بمان سرخ رو باش از این عشق و سرافراز بمان راه عشق است که همواره شود از خون رنگ دل دیوانه ی تنها ، دل تنگ |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 21:53 توسط zorro
|