فریدون مشیری

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل دیوانه ی تنها , دل تنگ

منشین در پس این بهت گران

مدران جامه ی جان را ، مدران

مکن ای خسته در این بغض درنگ

دل دیوانه ی تنها ، دل تنگ

پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

چه دل آزارترین شد ، چه دل آزارترین ؟

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند

نه همین در غمت اینگونه نشاند ؟

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل دیوانه ی تنها ، دل تنگ

ناله از درد مکن

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو باش از این عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل دیوانه ی تنها ، دل تنگ